به جراحت کاری عشقی کال
مدهوش
به شراب تلخ بی سرانجامی
کاش سیلی عقل
کار خودش را بکند
کاش.
حکایت شب ناتمام
به ضیافت دل می روم
به میهمانی عشق
وقتی بازوانش مرا می خواند
به آغوشش پناه می برم
آرام می شوم
که تنها او آرام بخش دل است.
خنده هایت شنیدنی است
مهربان٬دلواپس هر لحظه ام
رازهای عشق تو
نا گفتنی است ![]()
می روم بدرقه اش
آب و آیینه و قرآن دارم
آب از کاسه چشم می پاشم
به زبانم قرآن
و دلم آیینه
که "الفبای خداحافظی از بر دارد".
در بیشه ی وحشت
می خزد
گمانت
در سیاه چال بی انتها.
بیرون بیا
و باور کن
سپیده را
سپید را
در لای علف ها
می دوید
بوی یاسم
از کنار عطر شبدر
می رمید
عشق
در پستوی لاله
او سراپا
عاشقانه
می خزید
دفن کردم
از هر دانه اش درختی رویید
گل انار
سرخ و آتشی
میوه اش
مشهود و نامفهوم.
روزها را
می شمارم
نیستی
عددی می خواهم
می نویسم
البته تو
بیستی
ــــ / ۲۰